![]() |
![]() |
|
| دنیای عشق نیلوفر و یاسر |
|
خوبین شلامتین ببخشید اینقدر دیر آپیدم اما بازم اومدم تا باز از عشقم بنویسم دوشنبه هفته قبل تو شیراز با هم بودیم سه شنبه تا شنبه هم خونمون بود وای خدا چقدر بهمون خوش گذشت دیگه واقعا تحمل دوری همو نداریم به اندازه ۱۰ سال همدیگرو بوسیدم . ... تا دلتون بخواد هم با هم قیلون میوه ای کشیدیم قوربونت برم الهی چقد دلم واست تنگ شده دیشب داشتم تا ۲.۳۰ با هم حرف می زدیم . . . . یاسر عزیزم خیلی دوستت دارم (تو این چند روز یه اتفاق واسه من و یاسی جونم افتاد که هم بد بود هم خوب)
قووووووررررررررررربببببببببببببببووونننتتتتتتتتتتتتتت بببببببررررررررررررررررمممممممم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 7:47 توسط نیلوفرجونت |
|
یاسر
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مهر 1387ساعت 17:19 توسط نیلوفرجونت |
|
یاسر یاسر
به خدا دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مهر 1387ساعت 17:16 توسط نیلوفرجونت |
|
|
برات مي نويسم دوستت دارم آخه مي دوني
آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد
مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا
پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک
کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره
ولي من مي نويسم .. ...من ... مي نويسم
دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 21:59 توسط نیلوفرجونت |
|
|
یاسر جان !!!دلم برایت تنگ شده می خواهم گریه کنم می خواهم تو را با تمام وجودم حس کنم می خواهم آرامم کنی .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 0:10 توسط نیلوفرجونت |
|
|
یاسر جان دلم برات تنگ شده ....هنوز ۵ ساعت نیست که رفتی اما انگار ۵ ساله رفتی(البته خدا اون روزو نیاره)...دوستت دار م.نیلوفر و یاسر
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 0:5 توسط نیلوفرجونت |
|
|
سلام بچه ها خوبین
امروز صبح باز عزیزم اومد ساعت ۱۰.۳۰ بود که رفتم پیشش .بعد رفتیم پارک وسط شهر .تا عصر اونجا بودیم ۲ بارگروه امر به معروف و نهی بهمون گیر دادن اخه فکر میکردن ما دوست هستیم...خودشون معذرت خواهی کردن رفتن . من و یاسر هم کلی خندیدیم.جامونو عوض کردیم رفتیم یه جای دیگه پارک نشستیم.کلی هم از همدگه عکس و فیلم گرفتیم ساعت ۴.۵ بود که دوباره به پارک اول رفتیم.من که روزه بودم ام یاسر یه اب معدنی گرفت یه کم خورد .اونجا هم یه مدت نشستیم اما زود بلند شدیم اخه یاسر دنبال یه جای خلوت می گشت/ به پیشنهاد من رفتیم کوهپایه(شهدای گمنام)۲۰ د قیقه تو راه بودیم رسیدیم اونجا.اما دوباره برگشتیم رفتیم پارک اول تو این مدت دست من و یاسر تو دست هم بود ....با هم رفتیم ترمینال.اما گفت بریم تو یه کوچه کارت دارم.اول رفتیم تو یه کوچه خلوت .اما از شانس ما همه اومدن از خونشون بیرون.رفتم تو کوچه بعدی.کلی این کوچه و اون کوچه کردیم و کلی راه رفتیم تا بالاخره جای خلوتو پیدا کردیم.و یاسر از من خاست تا بوسش کنم.منم فقط لبمو به صورتش چسبوندم اما اون گفت درست بوس کنم منم که روم نمیشد.که یهو خودش شروع کرد.۲ تا من ۱۳ تا اون.اولین بار بود که همدیگرو بوس میکردیم .اصلا" باورم نمیشد.ازش خجالت می کشیدم.و میخندیدم.خلاصه خیلی بهمون خوش گذشت.نمیتون اون بوس ها فراموش کنم/بعد رفتیم ترمینال یاسر سوار شد رفت.نمیدونم دوباره کی میاد اما میدونید چیه؟ راش خییییییییییییلی دوره حداقل رفت و برگشت ۱۰ ساعت راهه.الهی قوربونش برم.قراره قبل از اعزام سربازی بازم بیاد پیشم. الان ساعت۱۲ شبه و منتظر تلفنش هستم.یاسر جان قوربونت برم به خدا خیییییییییییییییلی دوستت دارم.تنها عشق منی .میمیرم برات. بیستم و بیست و یکم و بیست و دووم بهترین روزهای من و یاسر عزیزم بود ای خدای مهربون نذار من و یاسر به هم نرسیم خدا جون به ما کمک کن هرچند خونواده ها همه راضی هستن و لی اول از همه .....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:59 توسط نیلوفرجونت |
|
|
سلام دستای قشنگ و مهربونم
امشب خییییییییییییییلی خوشحالم...میدونی چرا؟؟؟ الن میگم دیروز صبح یاسر عزیزم اومد خونمون تا امشب هم خونمون بود ساعت ۶ عصر رفت تو این مدت خیلی بهمون خوش گذشت دیشب که حتی ۵ دقیقه هم نخابیدیم و تا صبح ساعت ۸.۳۰ بیدار بودیم و ...............(فکر بد به سرتئن نزنه) داشتیم حرف میزدیم ۸.۳۰ یاسر یه کاری کرد که نمیتونم بگم(۲۱/۶/۸۷ ساعت ۸.۳۰) بعد بهم گفت برو لباستو بپوش بریم ترمینال تا من از اون ور برم خونمون رفتیم پارک تا ساعت ۱۲ اونجا بودیم اما من نذاشتم بره .یاسر هم ازم قول گرفت که اگه ۵۰تا عکس و ۲ تا بوس بهم دادی میمونم منم قبول کردم؟!!!!!!!! اما! اومدیم خونه بهش گفتم حاضرم بهت ۲۰۰ عکس بدم اما بوس نکنم آخه ماهنوز نامزد نیستیم خلاصه اونم خوشحال شد سریع رفت پای کامپیوتر نشست و هرچی عکس داشتم و ریخت تو گوشیش.بعد خابیدیم و ساعت ۵ عصر منو بیدار کرد گفت پاشو میخام برم خیلی ناراحت شدم آخه نمیخاست بره موقع رفتن هر ماری کرد نگاش نکردم.دستمو گرفت خداحافظی کرد و رفت وقتی رفت گریم گرفت و کلی گریه کرد بعد از افطار زنگ زد گفت شیرازه .گفت میخاد فردا صبح بیاد خیییییییییییلی خوشحال شدم ۱ ساعت با هم حرف زدیم بعد خداحافظ تا فردا.. الهی قوربونت برم یاسر عزیزم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 1:11 توسط نیلوفرجونت |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 1:7 توسط نیلوفرجونت |
|
|
کنار خیابون ایستاده بود (¯`·´¯)(¯`·´¯) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:56 توسط نیلوفرجونت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 |
|
RSS
|