![]() |
![]() |
|
| دنیای عشق نیلوفر و یاسر |
|
سلام بچه ها خوبین
امروز صبح باز عزیزم اومد ساعت ۱۰.۳۰ بود که رفتم پیشش .بعد رفتیم پارک وسط شهر .تا عصر اونجا بودیم ۲ بارگروه امر به معروف و نهی بهمون گیر دادن اخه فکر میکردن ما دوست هستیم...خودشون معذرت خواهی کردن رفتن . من و یاسر هم کلی خندیدیم.جامونو عوض کردیم رفتیم یه جای دیگه پارک نشستیم.کلی هم از همدگه عکس و فیلم گرفتیم ساعت ۴.۵ بود که دوباره به پارک اول رفتیم.من که روزه بودم ام یاسر یه اب معدنی گرفت یه کم خورد .اونجا هم یه مدت نشستیم اما زود بلند شدیم اخه یاسر دنبال یه جای خلوت می گشت/ به پیشنهاد من رفتیم کوهپایه(شهدای گمنام)۲۰ د قیقه تو راه بودیم رسیدیم اونجا.اما دوباره برگشتیم رفتیم پارک اول تو این مدت دست من و یاسر تو دست هم بود ....با هم رفتیم ترمینال.اما گفت بریم تو یه کوچه کارت دارم.اول رفتیم تو یه کوچه خلوت .اما از شانس ما همه اومدن از خونشون بیرون.رفتم تو کوچه بعدی.کلی این کوچه و اون کوچه کردیم و کلی راه رفتیم تا بالاخره جای خلوتو پیدا کردیم.و یاسر از من خاست تا بوسش کنم.منم فقط لبمو به صورتش چسبوندم اما اون گفت درست بوس کنم منم که روم نمیشد.که یهو خودش شروع کرد.۲ تا من ۱۳ تا اون.اولین بار بود که همدیگرو بوس میکردیم .اصلا" باورم نمیشد.ازش خجالت می کشیدم.و میخندیدم.خلاصه خیلی بهمون خوش گذشت.نمیتون اون بوس ها فراموش کنم/بعد رفتیم ترمینال یاسر سوار شد رفت.نمیدونم دوباره کی میاد اما میدونید چیه؟ راش خییییییییییییلی دوره حداقل رفت و برگشت ۱۰ ساعت راهه.الهی قوربونش برم.قراره قبل از اعزام سربازی بازم بیاد پیشم. الان ساعت۱۲ شبه و منتظر تلفنش هستم.یاسر جان قوربونت برم به خدا خیییییییییییییییلی دوستت دارم.تنها عشق منی .میمیرم برات. بیستم و بیست و یکم و بیست و دووم بهترین روزهای من و یاسر عزیزم بود ای خدای مهربون نذار من و یاسر به هم نرسیم خدا جون به ما کمک کن هرچند خونواده ها همه راضی هستن و لی اول از همه .....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:59 توسط نیلوفرجونت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 |
|
RSS
|